|
گیر دادنی ها
|
||
|
جستاری در کمبودها |
" اين انتخاب به شکل سياسي اشتباهي بزرگ، بشکل انساني يک پسرفت، و به شکل حقوقي يک جنايت است"
این جمله را ولادیمیر بوکووسکی منتقد روس هنگامی بیان کرد که کمیته بین المللی المپیک میزبانی المپیک 1980 را به مسکوی شوروی سپرد.شوروی در آن دهه سیر نزولی خود را به سرعت دنبال میکرد و از امپراطوری سرخ، چیزی جز نمای عظیم اما پوشالی باقی نمانده بود.آن دوره المپیک اگرچه برگزار شد اما به دلیل اعتراضات گسترده جهانی به برگزاری آن وعدم شرکت آمریکا,ژاپن وآلمان غربی که در اعتراض به حمله شوروی به افغانستان در آن شرکت نکردند جذابیتهای اندکی داشت.
زمانی که کمیته بین اللملی تصمیم به واگذاری حق برگزاری مسابقات2008 به چین را در سال 2001 داد بسیاری از فعالان حقوق بشر نسبت به پایمال شدن سازمان یافته حقوق بشر توسط حکومت کمونیستی معترض شده و خواستار تجدید نظر در آن شدند اگرچه یکی از دلایل وگذاری حق برگزاری مسابقات به چین ادعای مقامات چینی در رابطه با بهبود حقوق بشر در صورت واگذاری میزبانی المپیک به چین بود.
برخورد خشونت بار پلیس چین با مردم تبتی و سرکوب خونین تظاهرات آرام راهبان تبتی در واپسین ماهای باقی مانده نشان داد که تا چه حد وعده های مقامات چینی عمل نشده باقی ماند .همچنان که فرستاده ویژه سازمان عفو بین الملل به شدت از تداوم آشکار نقض حقوق بشر توسط دولت چین انتقاد کرد.
درچنین شرایطی بازتاب گسترده این سرکوب ها در رسانه های غربی توجه جهانی را بار دیگر پس ازسالها به تبت جلب کرد و این چنین بسیاری از مقامات غربی را وادار کرد تا تهدید به تحریم این مسابقات کنند.
اگرچه از آن به بعد لحن مقامات چینی تا حد زیادی تغییر کرد (تا جاییکه حتی برای اولین بار حاضر به پذیرش گفتگو با دالایی لاما شد)و مداوما اینگونه تبلیغ شد که روح المپیک در ورزش است و باید آنرا از سیاست جدا کرد.
برداشتها و پنداشتها:اینکه آیا ادعای مقامات چینی موجه است یا نه یکی از چالش برانگیترین تصمیمات است. باتوجه به صرف هزینهای مالی کلان برای برگزاری مسابقات و جلب توجه جهانی تا حد زیادی به کشور برگزار کننده،برگزاری المپیک نمادی از پیشرفت کشور میزبان در عرصه جهانی است(نظیر واگذاری المپیک در 68 به توکیو و 88 به سئول) ونمیتوان منکر آن شد که برگزاری المپیک تا حد زیادی تبلیغ برای دولتی است که تحت سیاست های کمونیستی تا حد زیادی اقتدارگرایی را ترویج میکند وبدیهی ترین حقوق مردم را پایمال میکند.
در مدتی که قریب به سه ماهی میشود در واقع دلایل زیادی برای عدم تداوم کار داشتم.از مشغله به امور تحصیلی که تا نیمه مرداد مرا سخت به خود مشغول کرد و ۱۵ روز پس از آن که به بطالت محض گذشت و توام شد با اوج دیدگاه نهیلیستی به وبلاگ نویسی و یک ماهیست هم که بیشتر میخوانم و نکته هایی را در کوشه ی کوچکی از دفترچه یادداشتم مینویسم.بیشتر احساس میکنم بجای حرفی برای گفتن حرفی برای خواندن دارم.بنابراین واقعا مشکله در چنین بحبوحه حس برهوت فرهنگی دست به قلم ببرم برای کنکاشی در تاریخ,سیاست،اقتصاد و هنر ...(خیلی ادبی شد!)
تازه میفهم نوشتن کار واقعا سختی است؛اگر مستند بنویسی و مولف باشی نه مترجم و مقلد،از روی تعهد بنویسی نه از تنفر و شاید برای رفع مسئولیت.
چندی پیش فیلم کاپوتی(capote)رو دیدم.فیلمی که راجع به یکی از فیلمنامه نویسان شهیر آمریکا در دوره کلاسیک هالیوود(دهه ی 40 و 50) بود؛با بازی فیلیپ سیمور هافمن که برای بازی در این نقش برنده اسکار بهترین بازیگر مرد سال شد.
داستان به آخرین کتاب ترومن کاپوتی(در خون سرد) برمیگردد که در آن این فیلمنامه نویس جذب ماجرای قتل خانواده چهارنفره ای به دست دو جوان میشود.فیلم روایتی است از تلاشهای وی برای ارتباط با یکی از قاتلین که روحیه هنری داشت به نام پری و تلاش برای درک چرایی وقوع قتل توسط فردی با چنین روحیاتی هنرمندانه ای.
در یکی از سکانس ها پری به ترومن میگوید نوشته های تو مارو نجات میده.
ترومن : من هنوز چیزی ننوشته ام.
پری:چرا؟من و تو ساعتها حرف زدیم.
ترومن:چون هنوز در حال جمع آوری اطلاعاتم.
همه اینها رو گفتم تا به این نکته اشاره کنم که مسنتد نویسی و مستدل بودن متن وجه اعتبار آن است,بنابراین شاید دیگر سنت هر ماه یک مقاله رو کنار بذارم وبجاش تمام تمرکزم رو بذارم بر نوشتن مقاله به قیمت نوشتن یک مقاله در چند ماه و حتی سال.
............................................................
اینکه کاربری وبلاگ برای من در چیست یکی دیگه از مفاهیم فلسفی بود که مورد جدل قرار دادم.هنوز نتونستم برای وبلاگ کاربری معمولی که بیشتر به عنوان دفتر یادداشت روزانه(و حتی خاطراته) است قائل بشم.ترجیح میدم مکانی برای مقاله نویسی باشه.بویژه چیزهایی که ارزش خواندن به نظرم داره و برای پاره ای از ملاحضات غیر قابل انتشار است!
.............................................................
مقاله ای در مورد چین دارم که در دو قسمت تو وبلاگ میذارم.
نمیدونم آخرین بار کجا خونده بودم که میگفت آدمهای معمولی خودشون رو پشت انسانهای بزرگ مخفی میکنند.همون فردی که این حرفو زد میگفت همه ما انسانها گاهی حرفای بزرگی تو زندگی مون میزنیم ولی هیچگاه اونا رو به خاطر نمی سپریم و بعد در جا و روزی که باید حرفای بزرگ بزنیم دربدر دنبال یک جمله از یک فرد بزرگیم و نادیده میگیریم اونهمه حرفهای بزرگی رو که تا به حال زدیم.
نمیدونم واقعا باید این جمله رو تائید کنم یا رد.چون به نظرم گاهی بعضی جمله ها انقدر قشنگند که دوست دارم هر آدمی با من در لذت از آن جمله شریک باشه والا دیگه ادبیات معنایی نداشت نه شعر و نه رمان...
اما گاهی به طور وحشتناکی هم بی هویت میشیم و اونوقت حاضریم هر مزخرفی از یک فرد معروف رو ذکر کنیم.(اگرچه ممکنه فرد ذکر کننده اتفاقا احساس کنه جمله بزرگی به زبان آورده)
و حال این حکایت من وهمکلاسان منه..
که هر کدوم در ته جزوه ای که برای کلاس مینویسن یک چیزی مینویسن یکی نامه به خدا,دیگری یک جمله امید بخش,یکی گلایه و دیگری متنی برای تزکیه و تنبه و من وا ماندم که دیگر چیزی برای گفتن هست یا نه؟
اینکه حتی یک جمله میتونم از خودم بنویسم یا نه...
و اینجاست که تصمیم گرفتم نه جمله ساز باشم و نه جمله نویس..
و عکسی در مورد استفاده از wc فرنگی رو تو جزوه گذاشتم,
به دو دلیل اول اینکه به جای اینکه هر کس تلاش خستگی ناپذیری برای درک مفهوم ذکر شده در ته جزوه کنه چند ثانیه ای لبخندی بزنه و بعد به این فکر کنه شاید گاهی گفتن اینهمه پند و نکته و نفرت تکرار کارهای دانسته ای است که سالهاست با اونیم و کاملا ازش مطلعیم مثل استفاده از توالت فرنگی!
ولی حتی یک نفر هم چنین فکری نکرد.یکی اون رو شوخی مستهجن,دیگری دیوانگی و عده ای کاری از سر نداشتن جمله ای زیبا برای نوشتن دونستنش
نمیدونم شاید راست میگن اما از کاری که کردم نه ناراحت که برعکس خوشحالم چون بهش باور داشتم اگرچه...
این روزها بیشتر از اینکه بنویسم و یا برای دوستان کامنت بذارم میخونم و وبلاگ گردی میکنم.شاید به دنباله بهانه برای نوشتن باشم یا به دنبال ایده ای برای الهام یا برای تنوع و یا هزار دلیل دیگر...
وبلاگ های جدیدی کشف کردم که ارزش خوندن زیادی داره و وبلاگهایی هم که به نظرم جذاب نبود.نمیگم بی ارزش چون اونهم برآمده از فکر یک انسانه بالاخره.
نکات جالبی در این وبگردیها کشف کردم:
مثلا کسانی که از فضای رایگان وبلاگ کسب درآمد میکنند.تقریبا سه دسته اند.
1)کسانی که مطالب پر طرفدار در وبلاگ دارند و به دلیل جذب مخاطب بالا آگهی میگرند.مثل بلاگهایی که آهنگ های غیر مجاز رو رایگان برای دانلود میذارند
2)افرادی که ترویج تجارتهای شبکه ای میکنند.(نظیر شبکه گلد کوئیست و الماس و ...)
3)کسانی که چیز برای فروش دارند که اکثرا شامل cdهای فیلم میشه.
نکته غم انگیز اینه که دسته اول و سوم معمولا فعالیت تجاری خود رو بر سواستفاده از امکانات دیگران گذاشته اند.نظیر خواننده ای که آهنگش به دلیل فضای به شدت محدود شده موسیقی کشور سر از بازار سیاه در میاره (تا جایی که بعضی از اونها ادعا میکنند در حالی که نسخه ای از اثر در ارشاد مشغول مجوز گرفتن است ناگهان یکی از دست اندرکاران استودیو ضبط کپی های غیر مجاز اونرو پخش میکنه که باعث کاسته شدن شدید از ارزش اثر میشود و فرایند مجوز گیری چند سالی عقب میاندازد.)
در مورد دسته دوم هم که حرف نزنیم سنگین تریم.
این مسئله به خوبی طرح کلی از یک اقتصاد بیمارو به تصویر میکشه که در اون نه فقط بازار آزادی وجود نداره بلکه نمود بارزی است از عدم تولید و گسترش قاچاق و به خوبی نشان میدهد ایران چه فاصله عظیمی تا WTO دارد.
بازار از اینرو بسته میدونم که بدیهی ترین اصل اقتصاد بازار امنیت است که در آن هر فردی تولیدات خود را به بازار عرضه و تقاضا عرضه کند.حال آنکه چنین امنیتی ابدا وجود ندارد.
ثانیا هر سایتی شرط عرضه محصول را منوط به رضایت خاطر خالق اثر میداند که در این مورد گاه دیده میشود حتی وبلاگها مطالب یکدیگر را دزدیده و در کمال وقاحت یکدیگر را متهم میکنند.
اینکه بسیاری از شرکت های مهندسی و یا تولیدی حتی یک سایت برای تبلیغ توانمندی های خود نداشته باشند یا اینکه بخش عظیمی از وبلاگها در زمینه هایی مثل جوک sms ،عکس و زنگ موبایل و دانلود آهنگ و اینجور چیزها باشد یا مثلا وبلاگهایی که تا 500 کامنت برای هر پست خودشون میگیرند در حالی که کل مطلب وبلاگشون در مورد چگونگی مخ زنیه یک دختر! و ... و یا یکی از پر مراجعه ترین سایت های کشور سایت sanjesh.org، همه نشون میده تا چه حد مشکل دنیای مجازی کشورمون حاده...
همه اینها وقتی جالبتر میشه که مناظره دو بلاگر سیاسی از دو طیف رو مطالعه میکنیم که در اون طرفین از قلم نه در نقش خود که مثل چماقی استفاده میکنند.
«کلمه های بسیاری بود که آدم دیگر طاقت شنیدشان را نداشت و سرانجام فقط اسم جاها آبرویی داشتند...کلمات مجرد،مانند افتخار،شرف،شهامت و یا مقدس در کنار نامهای دهکده ها و شماره جاده ها و تاریخ ها پوچ و بی آبرو شده بودند...»
ارنست همینگوی-وداع با اسلحه
بعضی از واژه ها قداست معنایی دارند,یعنی گستره معنایی عظیمی را در خود دارند لیکن تکرار مکرر آن سخت از ارزش بار معنایی آن کاسته است.انتقاد و لزوم نقد پذیری یکی از ده ها کلمه ای از این دست است که مدت هاست بازیچه زبان ماشده تا اعتقاد عملی ما.
1)آخرین جلسه کلاس یکی از اساتید بود که استاد ابتدا نام یکایک افراد حاضر در کلاس رو پرسید و سپس از ما خواست تا بر تکه کاغذی انتقادی که در مورد شیوه برگزاری کلاس وی داشیم را مطرح کنیم اما هیچ کس حتی زحمت جستجو برای کاغذ را به خود نداد تا چه برسد به نوشتن نقدی از کلاس.
۲)برنامه ای است که مدتی است از شبکه 1 سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش میشود به نام چراغ خاموش.در یکی از قسمتها از استاندار گیلان دعوت شد تا پاسخگوی نواقص و طرحهای ناتمامی باشد که در گیلان وجود داشت.طرحهایی مثل تهاجم به حریم مرداب انزلی,روگذر خیابان جانبازان رشت,مسیر انحرافی بسیار خطرناک و فاقد علامت های راهنمایی کافی رانندگان در اتوبان رشت-قزوین،طرح پل هوایی ناتمام در همین اتوبان و...
استاندار گیلان نه فقط پاسخگویی کاملی در این زمینه نداشت که در آنجا به گلایه از عدم توجه به طرح های تمام شده داشت.
وی در جلسه معارفه رئیس جدید سیمای استانی گیلان(موسوم به شبکه باران)ضمن انتقاد شدید به عملکرد مجریان این برنامه اعلام کرد که ادعا مطروحه از سوی این برنامه در مورد مسیر فرعی اتوبان قزوین-رشت کذب محض بوده(انگار تنها مشکل مربوطه منحصر به مورد مذکور بوده) و خواهان برخورد با دست اندرکاران این برنامه شد.وی مشکل پیش آمده را ناشی از اشتباه عمدی گزارشگر برنامه دانست و این در شرایطی است که وی خود را یکی از انتقادپذیرترین مسئولین میداند.
3)دیدار نخبگان با مسئولین بلندپایه کشوری که تحت نام هم اندیشی با نخبگان برگزار میشود حکایت جالبی دارد.هر نخبه که در مقام منتقد وارد میشود ابتدا مدت مدیدی را به مدح مسئول اجرایی میپردازد سپس عرق ریزان با خفیفترین لحن ممکن انتقاد میکند و در نهایت بار دیگر ضمن مدح مسئول اجرایی وی را به خاطر تحمل نقد او ستایش میکند.
انگار برای ما,انتقاد کردن بیشتر به صورت بالماسکه درآمده.تنها تظاهر به نقادی میکنیم تا اینگونه خود را تسلا دهیم که در جهت تائید خواست اکثریت عمل میکنیم اما همین که در میدان نقد واقعی وارد شدیم بیش از آنکه توان تحمل نقد را داشته باشیم میخواهیم مورد ستایش واقع شویم غافل از اینکه نقد پذیری صادقانه و اقرار به کمبودهای اجرایی نه فقط ارزش کرده های ما را کمرنگ نمیکند که بر ارزش آن میافزاید.
اما هنوز ما برای نقد شدن توان از خودگذشتگی کافی را نداریم والا این همه حمد وثنای پیش و بعد از نقد برای چیست؟
|
|