|
گیر دادنی ها
|
||
|
جستاری در کمبودها |
چند روزی است که خبر تازه ای در رسانه های خبری مخابره میشود.خبر از سخنرانی جنجالی پاپ در آلمان در حضور تعدادی از روشنفکران و عواقب آن.
گویا وی در سخنرانی خوددر روز 12 سپتامبر مفهوم جهاد را زیر سوال برده است. وی همچنین در نطق خود در دانشگاه "رگنزبورگ" آلمان از يک امپراتور مسيحی قرن چهاردهم (مانوئل دوم قسطنطنيه) نقل کرده که به يک مسافر ايرانی گفته است که پيامبر اسلام برای جهان ارمغانی جز خشونت نداشته است.
اگر به رفتار پاپ ژان پل دوم بنگریم نکات جالبی در آن مییابیم.او اولین پاپی بود که از عبادتگاه یهودیان(کنیسه ای در رم) بازدید کرد. وی اولین پاپی بود که به یک کشور اسلامی سفر کرد.در حالی که در کشورهای کمونیستی دین زدایی ترویج میشد به واسطه مقبولیت جهانی و رفتاری درخور ستایش وی موفق به سفر به لهستان(که زادگاه او نیز بود)شد.وقتی رئیس جمهور وقت ایران آقای خاتمی به ایتالیا سفر کردند از ایشان دعوت رسمی برای بازدید از واتیکان کردند تا برای اولین بار پس از انقلاب مقام سیاسی بلندپایه ای
از دولت ایران میهمان پاپ باشد.
فلسفه پاپ ژان پل دوم از این رفتارها چه بود.آیا او قصد مسیحی کردن جهان را داشت؟؟!!
وی به درستی دریافته بود که هر چه رفتارها مسالمت آمیزتر و احترام در مقابل سایر نظرات بیشتر صورت گیرد زمینه برای رفتارهای دوستانه وهمزیستی مسالمت آمیز جوامع بشری راحتر فراهم شده و در نتیجه سیمای معقولتر و نظری مثبت تر در ذهن سایرین شکل میگیرد.
اگرچه هر روز به اسم اسلام مردم را در عراق و افغانستان میکشند.اگرچه در ترکیه هر روز عده ای به جرم عضویت در پ ک ک میمیرند.اگرچه زنان در بسیاری از کشورهای عربی مسلمان از حقوق ابتدایی محرومند و گروه های بنیادگرای مسلمان که هیچ بویی از اسلام حقیقی نبردند در پاکستان در مدارس دینی جوانان را به تروریسم تشویق می کنند اما آیا میشود اینها را به نام همه مسلمانان نوشت.آیا مسیعیت ویهودیت گروه های بنیادگرا نداشتند؟
این اظهارات جز آتش تفرقه چیزی میان ادیان نمی فکند.جز آنکه در ذهن جوانان مسلمان محروم از امکانات فرهنگی بذر نفرت از داشته های غرب میپاشد و به بنیادگرایانی که جز نفرت آموزه ای برای جوانان ندارند فرصت جلب نظر آنها را میدهد.ابومصعب الزرقاوی مثال خوبی از جوانی بود که در محیطی اینچنینی زاده شد.امروز او کجاست.در زیر خرواری از خاک.
پاپ ژان پل دوم باب نویی را در دیپلماسی واتیکان گشود اما افسوس که پاپ بندیکت نتوانست...
چند روز پیش سومین سالگرد شرق بود.روزنامه ای که در سه سال آنچنان اثربخشی در عرصه فرهنگ کشور گذاشته بود که بیشک تا ابد تصویری ماندگار از آن در دل فرهنگ دوستان باقی میماند.روزنامه ای که در خزان مطبوعاتی کشور تنها فانوس روشن این فضا بود.آنانی که این نشریه را خوانده اند میدانند که هر روز چه هجمی از اطلاعات در آن نهفته بود و اولین روزنامه ای بود که تا این حد دقیق بز جزئیات متمرکز بود.این روزنامه هر روز با مطالبی متنوع از سیاست ,اقتصاد,هنر و تئاتر به دست خوانندگان می رسید و این چنین ارضا کنندهِ همه سلیقه ها بود و رفت تا بار دیگر روشنفکران را در حسرت آرزوی ساده شان بگذارد یعنی آزادی بیان.
ليست تخلفات "شرق" از تير82 تا شهريور 85 که توسط دبيرخانه هيات نظارت بر مطبوعات اعلام شد جای بسی تامل دارد.آیا براستی مصاحبه با سفير يك كشورخارجي جرم است؟چاپ مصاحبه اريل شارون نخست وزير اسراييل (رژيم صهيونيستي) بااين تيتر: "اسراييل يتيم نيست جرم است؟ یعنی اینقدر مردم ما حق ندارند که با شنیدن حرف های یک انسان در مورد او قضاوت کنند و تنها باید آنچه را بدانند که صدا و سیما در مورد او میگوید؟؟ معرفي بنگاه سخن پراكني بيبيسي به عنوان منبع قابل اعتماد و مصاحبه بايكي از كاركنان آن یکی دیگر از موارد اتهام است.چگونه زمانی که بی بی سی مستندی درباره نیروگاه هسته ای اسرائیل پخش میکرد(و سیمای ایران سه بار آن را پخش کرد) bbcبنگاه سخن پراکنی نبود؟!؟ تمسخر مصوبه شوراي عالي انقلاب فرهنگي درباره ممنوعيت پخش فيلمهاي مروج سكولاريسم و ترويج انديشههاي ماركيستي از دیگر موارد اتهام است.آیِا این احساس کاستی در توان فلسفی عقاید ما نیست که از طرح شدن سکولاریسم و ماركيسم میترسیم.آن هم امروز که معضل ماركيسم در جوامع غربی براحتی حل شده است.
براستی چرا از بیان آزاد مطالب میترسیم؟ اگر کسی با ما مخالفت کند باید دهانش را بست؟ زمستان گذشته فارنهایت 11/9 از سینما 4 پخش شد.فیلمی سراسر اهانت به بوش. امروز مایکل مور به کار خود به راحتی ادامه میدهد.نه در زندان است, نه در بازداشت .فیلم او پرفروشترین فیلم مستند تاریخ سینماست و او همچنان ساکن آمریکاست.
در پایان وصف تاثر برانگیز تعطیلی شرق را از نگاه نیک آهنگ کوثر نقل میکنم:
(( نمیتوانم بگویم یادش بخیر...ولی دیگر جزئی از خاطراتم شده.
وقتی روزنامهای که در آن کار میکردم تعطیل میشد، زنگ میزدم خانه...خندهای وبعدش آخی...حیفش
بود...خدا بزرگه...
با بچهها بلند میشدیم و میرفتیم کافهای...
یادش بخیر، کافه شوکا اگر میرفتیم، صاحب با معرفتش پولی از ما بیکار شدهها نمیگرفت...
عین دیوانهها میخندیدیم...انگار دنیا با ما شوخی دارد.
الان میفهمم حال بچههای شرق چیست.
دو سال پیش یکی از بروبچههای همکار میگفت تو چطور میتوانی در خشکشویی کار کنی؟ گفتم باید از همین حالا تمرین کنی، وقتی ورق برگردد، کاری برای من و تو باقی نخواهد ماند. گفت خیال میکنی اصلاحطلبان شکست می خورند؟ گفتم خیال نمیکنم، مطمئنم!
روزنامهنگاری مستقل دارد به شغلی فراموش شده تبدیل میشود. خدایش بیامرزاد!
حالا امروز تعطیل کردند، فردا چه؟))
|
|